هلیا

بلا شیطون

با سلام و به نام خدا

.هلیا جونم


تولد

به نام حضرت عشق.از طرف بابا مجید و هلیا امروز روز تولد پاکترین وصادقترین و وفادارترین خانم روی زمین یعنی مامان لیلا هستش.لیلا جان تولدت مبارک که اگر نبودی این خونه گرم و هلیا و حتی من وجود نداشتیم.ای نیمه مکمل من تولدت مبارک.من و هلیا اگر تمام هستی رو هم به شما کادو بدیم کمه و شما لایق بیشتر از اینها هستی.امیدوارم بتونم  به تمام خواسته هات برسونمت خیلی خیلی دوستت داریم و تمام نفسهای من و هلیا وابسته به وجود مقدس و پاک شماست.خداوند لبخند زد و تو افریده شدی بهترین لبخند خدا تولدت مبارک.   این کادو هم از طرف من و هلیا که البته کادوی خیلی ناقابلی هستش در قبال وجود پاک و عطر مقدس وجودت. من...
21 تير 1391

اومدن می می به مناسبت تولد

می می به مناسبت روز تولد من اومد خونمون و خیلی خوشحالمون کرد و یه کادو هم برای من اورد و یه کادو هم برای تو دست می می جون درد نکنه بابت این کادوی زیبا.تو با می می کلی بازی کردی و می می ازت خواست که موهاشو شونه کنی اخه می می به خاطر این که دستش از وقتی که اون اتفاق براش افتاد درد داره ونتونسته موهاشو شونه کنه.خلاصه من هم موهای می می رو شونه کردم و بافتم تا حالا حالا ها باز نشه اخه بنده خدا کسی نبوده و نیست که به می می و این کارهاش رسیدگی کنه.من هم از روزی که میخواست از بیمارستان مرخص بشه گفتم که بیاد خونمون و پیش ما باشه تا حداقل کاری رو که بتونم براش انجام بدم اما خوب می می فکرشو نمیکرد که تنها بمونه هم اینکه می می عادت نداره که از خونشون د...
21 تير 1391

نیمه شعبان

  در انتظار ديدنت همه دلها بيقرارند ..... اي تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار سعید و مسعود است ، حجت معبود است گل چمن آرا ،   مهدی موعود   است عید شما مبارک ...
14 تير 1391

روزهایی که گذشت

این روزها درگیر خرید و کارهای عروسی هستیم و خیلی کم میتونم بیام و به وبلاگت سر بزنم اما تا اونجایی که بتونم اولین کار سر زدن به نی نی وبلاگه.تو هم این روزا خیلی سرت گرمه اخه امیر رضا هم اومده خونه مامان بزرگ و تو و روژین هم میرین اونجا و با هم بازی میکنین.یکشنبه شب بود که عمو مهرداد اومد دنبال خاله اینا و قرار شد که من و تو هم بریم باهاشون.البته قبل از اینکه بریم خونه خاله اینا یه سر رفتیم خونه دایی صادق که امیرعلی خواب بود و ما هم تو خواب بوسش کردیم و رفتیم خونه خاله که دیر وقت بود خوابیدیم.صبح که بیدار شدیم ننی با نون داغ و تازه اومد خونه خاله و ما هم صبحانه خوردیم و به کارهامون رسیدیم.تو و روژین هم با هم بازی کردین.نهار خوردیم و یه کمی اس...
13 تير 1391

4شنبه

صبح زود بیدار شدیم چون قرار بود بریم با امیرعلی جون و ندا جون تئاتر.رفتیم خونه دایی صادق و نهار خوردیم به به چه نهاری مثل همیشه با سلیقه و عالی مرسی زندایی ندا هنوز نرسیده خونه دایی شیطنتهای شما شروع شد و رفتین اب بازی موهای امیر علی اینجا خیس خیس بود. تئاتر ساعت 7 شروع میشد و ما هم که زودتر رفته بودیم.رفتیم پارکی که نزدیک اونجا بود اونجا هم با یه نی نی دوست شدین و با هم کلی بازی کردین. اینقد اقا گرگه مهربون بود که شما باهاش عکس انداختید.بعداز تئاتر هم رفتیم که بریم خونه اما شما دو نفر باز هم رفتین پارک ماشالله به این انرژیتون.خدا کنه همیشه اینقد پر انرژی باشین دیگه هوا تاریک شد و ما رفتیم خونه دایی.زندایی فوری غذای خوشمزه ای د...
10 تير 1391

جمعه

صبح که بیدار شدیم و صبحانه خوردیم.حاجی بابا از مشهد اومد و دایی صادق و زندایی و امیرعلی هم اومدن اونجا و نهار هم خوردیم و تو با امیرعلی و روژین رفتین تو حیاط و سه چرختو سه تایی با هم شستین و خشک کردین و نوبتی با امیرعلی سوار شدین و کلی بازی.خاله اذر هم زنگ زد و گفت که میاد اونجا تا کارتهای عروسیه میثم رو بیاره.ما هم شام درست کردیم اما دایی صادق اینا رفتن چون میخواستن برن خرید.خاله اذر اینا اومدن و کارتهامون رو اوردن.شام رو که خوردیم اومدیم خونمون و تو کلی خوش به حالت شد چون خاله و روژین هم اومدن خونه ما.بستنی خوردیم وقهوه تلخ رو دیدیم و لالا.
10 تير 1391

روز سه شنبه

سه شنبه هفته ای که گذشت ننی و خاله سهیلا جون و روژین جون اومدن خونمون که به دیدن می می که دیروز از بیمارستان مرخص شده بود برن که خود می می اومد خونمون و خدا رو شکر خیلی حالش بهتر شده بود.چند ساعتی پیش ما بود و رفت اما قول داد که دوباره بیاد پیشمون.ما هم رفتیم خونه مامان بزرگ چون تنها بود.شب بود که می می که از تنهایی دلش گرفته بود اومد خونه مامان بزرگ پیش ما و تا دیر وقت پیشمون موند و رفت خونشون ما هم بعداز دیدن فیلم خوابیدیم.
10 تير 1391

اولین مسافرت سال 91

عزیز دل من هلیا جون امسال ما عید نرفتیم مسافرت بر خلاف پارسال که تو عید 2بار رفتیم شمال و تا اخر تابستون 6 یا 7 بار رفتیم شمال امسال تازه اولین مسافرتمون رو رفتیم.   قرار گذاشتیم که ساعت 4 صبح جمعه راه بیافتیم و قرار بود که همگی اول جاده چالوس به همدیگه برسیم و از اونجا راه بیافتیم.بله عزیز دلم تو تا وسطهای راه بیدار بودی و کلی ذوق میکردی اما دیگه کم کم خوابیدی و تو بغل خاله خوابت برد.تا رسیدیم به جنگل فین.کلی شلوغ بود همه با ماشین اومده بودن و چادر زده بودن.با سرو صداهای ما کم کم از خواب بیدار شدن ما هم صبحانه مختصری خوردیم با چای و دوباره راه افتادیم.مسافران کیا بودن؟من و تو و بابا مجید و...
3 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هلیا می باشد