هلیا
بلا شیطون
تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1391 | نویسنده : مامان لیلا

با سلام و به نام خدا

.هلیا جونم





بازدید : مرتبه | موضوع :
308
تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1391 | نویسنده : مامان لیلا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

هر کسی رمز بخواهد به من پیغام بدهد





بازدید : 853 مرتبه | موضوع :
305
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

به نام حضرت عشق.از طرف بابا مجید و هلیا

امروز روز تولد پاکترین وصادقترین و وفادارترین خانم روی زمین یعنی

مامان لیلا هستش.لیلا جان تولدت مبارک که اگر نبودی این خونه گرم و

هلیا و حتی من وجود نداشتیم.ای نیمه مکمل من تولدت مبارک.من و

هلیا اگر تمام هستی رو هم به شما کادو بدیم کمه و شما لایق

بیشتر از اینها هستی.امیدوارم بتونم  به تمام خواسته هات برسونمت

خیلی خیلی دوستت داریم و تمام نفسهای من و هلیا وابسته به

وجود مقدس و پاک شماست.خداوند لبخند زد و تو افریده شدی

بهترین لبخند خدا تولدت مبارک.تبریک به بهترینم

 این کادو هم از طرف من و هلیا که البته کادوی خیلی ناقابلی هستش در قبال وجود پاک و عطر مقدس وجودت.عطر کادوی تولدکیک تولدشام تولدمن  دوست داشتم که بریم بیرون اما هر کاری کردیم تو با ما نیومدی دوست داشتی خونه مامان بزرگ مامان لیلا پیش روژین و سبا و امیررضا باشی و بازی کنی ومن و مامان لیلا هم رفتیم دو نفره با هم یه جشن دو نفره گرفتیم و خیلی جات خالی بود اما ما خوشیم به خوشی تو هر جا که باشی عزیز بابا. البته بعد از جشن دو نفره اومدیم دنبال تو که دیدیم یه جشن هم اونجاست اخه تولد خاله سهیلا جون هم بود.روژین جون هم یه کیک بستنی خوشمزه درست کرده بود و دایی رضا و زندایی هم یه کیک گرفته بودن خلاصه تولد تو تولد بود.خیلی خوش گذشت.




بازدید : 793 مرتبه | موضوع :
307
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

می می به مناسبت روز تولد من اومد خونمون و خیلی خوشحالمون کرد و یه کادو هم برای من اورد و یه کادو هم برای توکادوی می میدست می می جون درد نکنه بابت این کادوی زیبا.تو با می می کلی بازی کردی و می می ازت خواست که موهاشو شونه کنی اخه می می به خاطر این که دستش از وقتی که اون اتفاق براش افتاد درد داره ونتونسته موهاشو شونه کنه.خلاصه من هم موهای می می رو شونه کردم و بافتم تا حالا حالا ها باز نشه اخه بنده خدا کسی نبوده و نیست که به می می و این کارهاش رسیدگی کنه.من هم از روزی که میخواست از بیمارستان مرخص بشه گفتم که بیاد خونمون و پیش ما باشه تا حداقل کاری رو که بتونم براش انجام بدم اما خوب می می فکرشو نمیکرد که تنها بمونه هم اینکه می می عادت نداره که از خونشون دور بمونه.به هر حال واقعا خوشحالیم که سلامتیش رو باز بدست اورده خدا رو شکر.

شام خوردیم در کنار همدیگه و می می جون رفت خونشون و قول داد زود بیاد.البته این روسری هلیاس که می می جون براش خریده.




بازدید : 1067 مرتبه | موضوع :
306
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

هلیا جیگرهلیا و غزلهلیا و اقای داماد میثمخیلی خیلی خوش گذشت.انشاالله که خوشبخت کنار هم زندگی کنن.




بازدید : 805 مرتبه | موضوع :
304
تاريخ : چهارشنبه 14 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا


اس ام اس تبریک نيمه شعبان

 


در انتظار ديدنت همه دلها بيقرارند ..... اي تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار

سعید و مسعود است ، حجت معبود است

گل چمن آرا ، مهدی موعود است

عید شما مبارک




بازدید : 684 مرتبه | موضوع :
303
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

این روزها درگیر خرید و کارهای عروسی هستیم و خیلی کم میتونم بیام و به وبلاگت سر بزنم اما تا اونجایی که بتونم اولین کار سر زدن به نی نی وبلاگه.تو هم این روزا خیلی سرت گرمه اخه امیر رضا هم اومده خونه مامان بزرگ و تو و روژین هم میرین اونجا و با هم بازی میکنین.یکشنبه شب بود که عمو مهرداد اومد دنبال خاله اینا و قرار شد که من و تو هم بریم باهاشون.البته قبل از اینکه بریم خونه خاله اینا یه سر رفتیم خونه دایی صادق که امیرعلی خواب بود و ما هم تو خواب بوسش کردیم و رفتیم خونه خاله که دیر وقت بود خوابیدیم.صبح که بیدار شدیم ننی با نون داغ و تازه اومد خونه خاله و ما هم صبحانه خوردیم و به کارهامون رسیدیم.تو و روژین هم با هم بازی کردین.نهار خوردیم و یه کمی استراحت کردیم تا شب که قرار شد طاهره و فاطمه بیان اونجا.تو و روژین هم دیگه کاری نمونده بود که انجام ندین از شیطنت.مهمونها اومدن و عمو مهرداد هم اومد و شام خوردیم و بابایی اومد دنبالمون تو هم که یه کمی اشک ریختی با اینکه چند روز پیش هم بودیم اما باز هم تو دل نمیکندی قربون دختر با محبتم بشم.اومدیم خونمون و تو سه سوته خوابت برد.




بازدید : 726 مرتبه | موضوع :
301
تاريخ : شنبه 10 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

صبح زود بیدار شدیم چون قرار بود بریم با امیرعلی جون و ندا جون تئاتر.رفتیم خونه دایی صادق و نهار خوردیم به به چه نهاری مثل همیشه با سلیقه و عالی مرسی زندایی نداهلیا جونهلیاامیرعلی جونهنوز نرسیده خونه دایی شیطنتهای شما شروع شد و رفتین اب بازی موهای امیر علی اینجا خیس خیس بود.هلیاتئاتر ساعت 7 شروع میشد و ما هم که زودتر رفته بودیم.رفتیم پارکی که نزدیک اونجا بودهلیاهلیا و امیرعلیهلیاهلیاامیرعلیامیرعلیهلیاهلیا و امیرعلی و سورنااونجا هم با یه نی نی دوست شدین و با هم کلی بازی کردین.تئاترهلیا امیرعلیهلیاهلیا و امیرعلی و اقا گرگهاینقد اقا گرگه مهربون بود که شما باهاش عکس انداختید.بعداز تئاتر هم رفتیم که بریم خونه اما شما دو نفر باز هم رفتین پارک ماشالله به این انرژیتون.خدا کنه همیشه اینقد پر انرژی باشینهلیاهلیا و امیرعلیهلیا و امیرعلیدیگه هوا تاریک شد و ما رفتیم خونه دایی.زندایی فوری غذای خوشمزه ای درست کرد و دایی هم از سر کار اومد و شام خوردیم و تو و امیرعلی خیلی زود خوابتون برد از بس خسته شده بودین.ما هم خوابیدیم.صبح بیدار شدیم و تو و امیرعلی و زندایی رفتین و نون تازه گرفتین و اومدین و صبحانه خوردیم.من و تو هم اماده شدیم و امیرعلی تا فهمید که میخواهیم بریم خونمون کلی گریه کرد و خواست که بمونیم یا با ما بیاد خلاصه مامان ندا بردش تو اتاق و سرش رو گرم کرد و ما هم رفتیم از در بیرون البته دلم پیش امیرعلی بود که دوباره گریه نکنه.امیرعلی جون حالا خوبه که من و عمه سهیلا زود به زود میاییم خونتون و همدیگرو میبینیم اگه سالی یه بار بود چجوری میشد البته اونموقع اصلا فکر میکردی عمه نداری و فراموشمون میکردی درسته چون یه ضرب المثل هستش که میگه از دل برود هر انکه از دیده رود.پس ما هم سعی خودمون رو میکنیم که اونجوری نشه و عمه های خوبی برات باشیم اخه تو هم از خون مایی و عزیز دل ما و ما هم از ته وجودمون دوستت داریم نه ظاهری.دایی جون و زندایی جون ممنونیم خیلی خوش گذشت.

جونم برات بگه عزیز دلم هلیا جونم که خاله و ننی خونه مامان بزرگ بودن و ما هم رفتیم اونجا و نهار که ماکارونی بود خوردیم و کمی استراحت کردیم و رفتیم تو حیاط و شما ها کلی بازی کردین.شام هم ساندویچ مرغ درست کردیم و دور هم خوردیم.یه فیلم دیدیم و لالا.




بازدید : 711 مرتبه | موضوع :
302
تاريخ : شنبه 10 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

صبح که بیدار شدیم و صبحانه خوردیم.حاجی بابا از مشهد اومد و دایی صادق و زندایی و امیرعلی هم اومدن اونجا و نهار هم خوردیم و تو با امیرعلی و روژین رفتین تو حیاط و سه چرختو سه تایی با هم شستین و خشک کردین و نوبتی با امیرعلی سوار شدین و کلی بازی.خاله اذر هم زنگ زد و گفت که میاد اونجا تا کارتهای عروسیه میثم رو بیاره.ما هم شام درست کردیم اما دایی صادق اینا رفتن چون میخواستن برن خرید.خاله اذر اینا اومدن و کارتهامون رو اوردن.شام رو که خوردیم اومدیم خونمون و تو کلی خوش به حالت شد چون خاله و روژین هم اومدن خونه ما.بستنی خوردیم وقهوه تلخ رو دیدیم و لالا.




بازدید : 650 مرتبه | موضوع :
300
تاريخ : شنبه 10 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

سه شنبه هفته ای که گذشت ننی و خاله سهیلا جون و روژین جون اومدن خونمون که به دیدن می می که دیروز از بیمارستان مرخص شده بود برن که خود می می اومد خونمون و خدا رو شکر خیلی حالش بهتر شده بود.چند ساعتی پیش ما بود و رفت اما قول داد که دوباره بیاد پیشمون.ما هم رفتیم خونه مامان بزرگ چون تنها بود.شب بود که می می که از تنهایی دلش گرفته بود اومد خونه مامان بزرگ پیش ما و تا دیر وقت پیشمون موند و رفت خونشون ما هم بعداز دیدن فیلم خوابیدیم.




بازدید : 750 مرتبه | موضوع :
299
تاريخ : شنبه 3 تير 1391 | نویسنده : مامان لیلا

عزیز دل من هلیا جون امسال ما عید نرفتیم مسافرت بر خلاف پارسال

که تو عید 2بار رفتیم شمال و تا اخر تابستون 6 یا 7 بار رفتیم شمال

امسال تازه اولین مسافرتمون رو رفتیم.

 

قرار گذاشتیم که ساعت 4 صبح جمعه راه بیافتیم و قرار بود که همگی

اول جاده چالوس به همدیگه برسیم و از اونجا راه بیافتیم.بله عزیز دلم

تو تا وسطهای راه بیدار بودی و کلی ذوق میکردی اما دیگه کم کم

خوابیدی و تو بغل خاله خوابت برد.تا رسیدیم به جنگل فین.کلی شلوغ

بود همه با ماشین اومده بودن و چادر زده بودن.با سرو صداهای ما کم

کم از خواب بیدار شدن ما هم صبحانه مختصری خوردیم با چای و

دوباره راه افتادیم.مسافران کیا بودن؟من و تو و بابا مجید و مامان

ننی و خاله سهیلا و روژین که رفته بود خونه دایی حبیب اینا تا با اونها

بیاد اخه دایی اینا میخواستن ساعت 9 یا 10 صبح راه بیافتن.بله جیگر

مامان داشتم از همسفرهامون اسم میبردم ابراهیم خاله اذر و دایی

صادق و ندا جون و امیرعلی و مهدی جون و نازنین جون.رسیدیم

عباس اباد متل قو.خاله و زندایی و ننی و نازنین سریع یه املت

خوشمزه درست کردن و به فاصله اینکه درست بشه بابا مجید خوابید

تا خستگیه رانندگی از تنش بیرون بره.بابا مجید جوناخ که چقدر چسبید نه بابایی؟هلیا جونبابایی صبحانه اماده شده بیدار شو.میز صبحانهبابا مجید هنوز که خوابی بیدار شو.امیرعلی جونهلیا جونبابایی اگه بیدار نشی من و امیر علی همشو میخوریما.دریا و هلیاخلاصه تا صبحانه خوردیم بدو بدو رفتیم تو اب و انگار نه انگار که اصلا شب رونخوابیده بودیم.هلیا جیگرامیرعلی ماسه بازی رو ولش کن بیا تو اب کیف کنیم.امیرعلیهلیا جونچون خودت رفتی تو اب دوست داشتی همه بیان.امیرعلی جونبالاخره اومدی تو اب امیرعلی جون.هلیاسلام دریاهلیابابایی شما هم بیا دیگه.بابایی جونواقعا دریا کیف میده اون هم با ساحل اختصاصی خلوت و همسفران خوش سفردایی جونافرین دایی چه شیرجه ای.هلیا جونهلیا و دایی حبیب و سبا و ساریناباباییبابایی اینجا مامان رو انداخت تو اب.بابایی ودایی صادق و و مهدی و ابراهیمدریاتوطئه اقایانهلیا و اتیشکنار دریا و اتیش و

هلیای برنزه.

واقعا چه لذتی داره.چایی هیزمیمهدیبه به که چقدر میچسبه.بابایی و داییبفرمایین هندونه.

بله این هم از سفرمون که این عکسا گوشه ای از خاطرات سفر رو به تصویر کشید.خیلی خیلی خوش گذشت و عالی بود.




بازدید : 797 مرتبه | موضوع :
298
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | نویسنده : مامان لیلا

این چند روزی که گذشت تو حسابی سرت گرم بود و خوشحال بودی اخه خاله سهیلا و روژین خونمون بودن به اصرار تو اومدن و یک هفته هم موندن.روز پدر هم رفتیم بهشت زهرا واومدیم.همه به مناسبت روز پدر جمع شده بودن خونه حاجی بابا که ما هم رفتیم اونجا.خیلی خوش گذشت.بعد از چند روز که عمو مهرداد اومد دنبال خاله و روژین تو نمیذاشتی که برن و باز هم گریه کردی و مارو ناراحت کردی.خلاصه بابایی دیروز که جمعه بود برنامه ریزی کرد و گفت که بریم کوهسار.قرار شد عمو مهدی و نازنین جون هم بیان.دایی اینا هم که نبودن و شمال بودن.بابا مجید هم زنگ زد و به خاله سهیلا گفت که اماده بشن و ما بریم دنبالشون.ما هم خرید وسایل از جمله جوجه و بال کبابی که تو خیلی دوست داری و بلال وغیره رو انجام دادیم.رفتیم دنبال خاله و روژین و رفتیم کوهسار که مهدی اینا هم اومده بودن اونجا یه الاچیق پیدا کردیم و بساطمون رو پهن کردیم.خیلی خیلی خوش گذشت خیلی. ساعت 12 هم بلند شدیم و اومدیم سمت خونه البته قبلش خاله و روژین رو رسوندیم خونشون.بعداز کلی خوش گذرونی خوابیدیم.دوربین رو برده بودیم که عکس بندازیم اما متاسفانه باطریاش اصلا شارژ نداشت.




بازدید : 687 مرتبه | موضوع :
297
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1391 | نویسنده : مامان لیلا

هلیا جان با اینکه بابا جون دیگه در بین ما نیست ولی من دوست دارم

که باز هم برای روز پدر برایش بنویسم.پدرم میخواهم

از تو بنویسم از با تو بودن در بهار و تمام خاطرات شیرین

کودکیم.میخواهم از تو بنویسم از شانه های ستبر و مهربانت و ازنگاه

همیشه مهربانت و از صدایت و دستهای نوازشگرت که همیشه مرحم

دل من بود در نا ملایمات زندگی که همیشه به من نشان میدادی یک

نفر هست که جونش بره نمیذاره بهت سخت بگذره.میخواهم از رفتن

نا بهنگامت بنویسم.از بغضی که در گلویم شکست و از دلتنگی هایم و

از دقایقی در زندگی ام که انقدر دلم برایت تنگ میشود که

میخواهم تو را از خاطراتم بیرون بکشم و در دنیای واقعی بغلت کنم و

بگویم برایت از حرفهای نا گفته پنهان در انبوه واژه های محزون بی تو

بودن. از سکوت مبهم قلبم واز ان غروب غم انگیز سیزدهمین روز بهار

که نا با ورانه ترکمان کردی.تو بهترین پدر دنیا بودی.یادت همیشه با من

است.




بازدید : 755 مرتبه | موضوع :
296
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1391 | نویسنده : مامان لیلا

بابای عزیزم دست های پر توانت همیشه بزرگترین حامی زندگیم هست

و خواهد بود و اغوش امن تو بهترین تکیه گاه من و نامت همیشه اعتبار و

افتخار من است.هر چقدر بگم دوستت دارم باز هم کم است.پدر جان

همیشه باش و با بودنت دلیل بودنهلیا و بابایی من باش.بابا مجید عاشقتم




بازدید : 719 مرتبه | موضوع :
295
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | نویسنده : مامان لیلا

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...هلیا جیگربله دختر گلم همیشه و هر جا با یادخدا باش و به او اطمینان کن.




بازدید : 642 مرتبه | موضوع :
291
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان لیلا

هلیا و کلاه موتور سواریسیزده به در که سالگرد بابا جون خدابیامرز بود و ما هم مثل هر سال رفتیم پیش

بابا جون.البته از شب قبلش که همگی خونه ننی شام دعوت بودیم و ما هم از

فشم خونه عمه زینب راه افتادیم که قرار شدوسط راه عمه سهیلا و مبین رو هم

همراه خودمون ببریم.رسیدیم خونه ننی و شام خوردیم و دوباره از اونجا عمه

سهیلا همرو دعوت کرد که بریم و سیزده بدر اونجا باشیم.همگی شب رو خونه

عمه خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و رفتیم بهشت زهرا و برگشتیم خونه عمه

سهیلا.خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت دست عمه سهیلا و عمو علی

درد نکنه واینگونه بود که سیزده هم بدر شد البته بیرون به در شد با دور هم

بودن و کلی موتور سواری.شب خاله اینا هم رفتن و ما اونجا خوابیدیم با ننی.فردا که بیدار شدیم و

صبحانه خوردیم و رفتیم که ننی رو برسونیم خونشون.بعد که رسیدیم خونه

مشغول جمع و جور کردن و لباسارو ماشین زدن شدم و تو هم با موتور سواری

و عروسکات مشغول شدی.بعد هم بابایی اومد و شام خوردیم و خوابیدیم. 




بازدید : 698 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد