خاطرات چند روز
بامامان ننی که اومده بود خونه ما رفتیم خونه مامان بزرگ چون قرار بود خاله سهیلا و روژین و دایی رضا و زندایی وامیر رضا ودوستش صدرا هم که فهمیدن ما خونه حاجی بابا هستیم بیان.مهمونها اومدن وخوش به حال هلیا شده بود کلی با دوستاش بازی کرد تا ساعت 12.30 که دایی اینا رفتن ولی ما بنا به درخواست هلیا شب رو اونجا موندیم و هلیا جون خودت یه فیلم انتخاب کردی ودیدیم وخوابیدیم و باز هم خوش به حالت شد چون هم پیش خاله و روژین بودی و هم پیش ننی جون و حاجی بابا و مامان بزرگ جون.صبح زود بیدار شدیم و صبحانه خوردیم نهار هم مامان بزرگ قرمه سبزی درست کرد و بعد از ظهر من با تو رفتیم بیرون خرید که باز هم طبق معمول یه cd کارتون خریدی و برگشتیم خونه حاجی بابا و شام خوردیم و کلی هم خوش گذشت شب برگشتیم خونه خودمون خوابیدیم.جمعه هم که از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و اماده شدیم رفتیم خونه مامان بزرگ .فرزانه و فتانه و عمو جعفر وعمو رسول و عرفان و صدرا هم اونجا بودن.تو کلی صدرا رو بغل کردی و با عرفان هم بازی کردی.غروب بود که مهمونها رفتن و دایی حبیب و زندایی و سبا و سارینا اومدن.تو با سارینا کلی ماجراها داشتید.شام خوردیم و دایی اینا با خاله اینا رفتن و من و تو و ننی جونت هم که بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه و لالا.


خاطرات چند روز
