هلیا و عمو عباس نژاد
شب هنوز از
خونه شیرین خانم نیومده بودیم که عمو مهرداد واقای عباس نژاد از سر صحنه فیلمبرداری تبلیغ روغن
کنجد سمن اومدند اونجا.هلیا تا اقای عباس نژاد رو دید گفت که مامان اقاهه چطوری از تلویزیون اومده ب
یرون؟بعد هم رفت در گوش باباش گفت که من هم میخوام با عمو برم توی تلویزیون ما هم کلی خندیدیم.
و هلیا هنوز تو فکر این بود که عمو چه طوری اومده از تلویزیون بیرون.
شب که میخواستیم از پیش خاله اینا بیاییم خونمون طبق معمول اینقدر گریه کردی که نریم و بمونیم و
همینطوری چسبیده بودی به خالت و گریه میکردی.اگه میدونستی که با گریه کردنت چقدر همه رو ناراحت
میکنی هیچوقت گریه نمیکردی عزیز دلم که تمام خوشی این چند روز مهمونی به گریه تو تموم بشه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


هلیا و عمو عباس نژاد
