باز هم من و امیر علی
این پسره که میبینید تو مسجد با ما دوست شد اسمش شهاب بود کلی حرفای خنده دار میزد ما هم که نمیتونستیم بخندیم.
ما داشتیم برای شادیه روح ساغر دعا میکردیم.
اسمان رنگ شب یلدا گرفت یاد تو امد به قلبم جا گرفت
تا سحر غم با دلم هم خانه بود از فراق تو دلم دیوانه بود
یاد تو چندیست مهمانم شده خاطراتت راحت جانم شده
هر چه مینویسم سخن از یاد توست در سکوت من فقط فریاد توست
خدایا روحش شاد ودل پدر و مادرش صبور
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


باز هم من و امیر علی
