هلیا برای اولین بار در استخر
سلام دوستای خوبم که به من سر میزنید.ما چند روزی کامپیوتر نداشتیم و مامانم با موبایلش میرفت و به وبلاگم سر میزدو حالا که کامپیوترمون رو عوض کردیم میخوام براتون بنویسم که این چند روز چه اتفاقاتی افتاد.تو هفته گذشته حاجی بابا رفت به کردستان تا برای مغازشون کشک خشک بخره اخه حاجی بابام 50 سال بیشتره که مغازه کشک فروشی داره اونم چه کشکی الان که دارم میگم دهنم اب افتاده خلاصه و هر وقت که میخواد بره مسافرت چند نفر پیش مامان بزرگ میمونن تا تنها نباشه اخه خونشون ویلایی وبزرگه وشبا که میشه خیلی ترسناکه.اینبار هم حاجی بابا از خاله سهیلا خواست که بره پیش مامان بزرگ بمونه.طبق معمول به ما هم گفتن ورفتیم اونجا امیررضا هم با مادرش اومد ننی هم بود.دیگه چقدر شیطونی کردیم وبا خاک باغچه بازی کردیم بماند.
این عکس رو که میبینید من و مامانم وروژین وخالم رفتیم استخر اولش من تو اب نمیرفتم چون میترسیدم ولی مامانم باهام بازی کرد تا یکمی ترسم ریخت و وقتی که میخواستیم بیاییم بیرون من گریه میکردم که نریم بیرون.اخه خیلی خوش گذشت.


هلیا برای اولین بار در استخر 
