افطاری
قرار بود من ومامان وبابا بریم که بابا مجید نتونست بیاد. ما ناراحت شدیم چون دوست داشتیم بابا مجید هم با ما باشه.می می زنگ زد و گفت که میان دنبالمون.من ومامان هم اماده شدیم و با انها رفتیم. ...
نویسنده :
مامان لیلا
19:04
اولین مهمانی افطاری
چهارشنبه ما از طرف اداره مخابرات که عمه لیلا کارمند اداره مخابراته دعوت شدیم به افطار وشام .خیلی خوش گذشت ...
نویسنده :
مامان لیلا
18:57
چند روز گذشته
یادش به خیر چه قدی بودی اینقدی شدی
وقتی اینقدی بودی کمتر شیطونی میکردی. ولی الان هزار ماشالله دست صدتا پسر رو از پشت بستی.انشاالله برسه اون زمان که مدرسه رفتنت رو ببینم در کنار بابا. عاشقانه دوستت دارم عمرو زندگیمی. ...
نویسنده :
مامان لیلا
19:58
هلیا وکارتن
وقتی اتیش سوزوندنات تموم میشه میری کارتن نگاه میکنی البته حواستم به اطرافت هست من هم پای کامپیوتر مشغولم ...
نویسنده :
مامان لیلا
19:46
عکسای هنری
عکس از خودم گرفتم
وقتی کمک کردنم به مامانم تموم شد شروع کردم به عکاسی ...
نویسنده :
مامان لیلا
18:42











