جمعه
جمعه برای افطار رفتیم خونه شیرین خانم چون چشمش رو عمل کرده بود رفتیم عیادتش. ...
نویسنده :
مامان لیلا
19:18
اینقدی شدی
5شنبه تولد ننی هم بود
بابا مجید بعد از اینکه افطار کرد رفت بیرون و برگشت دیدیم کیک خریده فهمیدیم که تولد ننی جونه.ننی جون تولدت مبارک. ...
نویسنده :
مامان لیلا
19:02
تعطیلات اخر هفته
٥شنبه بود که قرار بود دایی وزندایی و امیر علی بیان خونه ما ننی هم از شب قبل اومده بود.ما منتظر دایی اینا بودیم که اومدن.من وامیر علی کلی با هم بازی کردیم و قهر و اشتی هم میکردیم سر اسباب بازی. ...
نویسنده :
مامان لیلا
18:46
وقت اذان وافطار
الان هم نزدیک اذان هست و باید برم وسفره افطار رو بچینم از همه هم این لحظات عزیز التماس دعا دارم. ...
نویسنده :
مامان لیلا
20:14
امروز 3شنبه
من و هلیا توی خونه تنها بودیم.هلیا کارتون گارفیلد رو تماشا میکرد من هم پای کامپیوتر مشغول بودم که زنگ در رو زدن دیدیم متین اومده پیش ما.دیگه چی بگم که هلیا چقدر بازی کرد و چه اتیشی سوزوند خدا میدونه ...
نویسنده :
مامان لیلا
20:08







